انصاف نبود نصف شبی یاد صبح های شش سال قبل بیافتم که کلاس های ریاضی اسماعیلی را می پیچاندیم و می رفتیم دانژه تا از بستنی قیفی های میوه ای اش بگیریم و همیشه توی خیابان بستنی به دست، بهمان بگویند چهار تا عینکی.
ها. مام 4 بودیم. شیش سال قبل هنوز دبیرستانی بودیم. فرزانگان بودیم. همه ی روزای پیش دانشگاهی توی خیابون بودیم. دانژه و لوازم تحریریای گوهر شاد و پارک و عروسک فروشی دیسنی لند. همش همین بودیم.
۱۰ نظر:
عاشقتم...
قضای حاجت
اینجا از معدود جاهاییه که توش آرامش دارم و لذت میبرم ...همیشه هم یه ساعت با اون ماهیا سرگرم میشم بعد خوندن پست جدید
اینو با "دریا" خوندم، اثر اردوان کامکار
این سه تا چه ربطی به هم داشت؟من که نفهمیدم
ولی دلم واسه پسره سوخت اصلا کار خوبی نکردی
سومم سالی که در اتوبوس شروع شود تا آخرش همان است
بخصوص قاچ دوم چه خوب بود
انصاف نبود نصف شبی یاد صبح های شش سال قبل بیافتم که کلاس های ریاضی اسماعیلی را می پیچاندیم و می رفتیم دانژه تا از بستنی قیفی های میوه ای اش بگیریم و همیشه توی خیابان بستنی به دست، بهمان بگویند چهار تا عینکی.
عه. آقا. تو کیای؟ مداد تو کی ای؟
-
بوس به غزل، رودین، بقیه.
ها. مام 4 بودیم. شیش سال قبل هنوز دبیرستانی بودیم. فرزانگان بودیم. همه ی روزای پیش دانشگاهی توی خیابون بودیم. دانژه و لوازم تحریریای گوهر شاد و پارک و عروسک فروشی دیسنی لند. همش همین بودیم.
riazi esmaeeliii, farzanegan! ashan dar umadim ke
ارسال یک نظر