اقا اون صحنه تو حیاط خیلی خوب بود. دیماه بود . بعد امتحان های ثلث اول. بخاری نفتی روشن بود. معلمه ورقه ها رو سر کلاس تصحیح می کرد. و ما دماغهامون رو چسبونده بودیم به شیشه های بخار گرفته و تو رو نیگاه می کردیم که مامانت دستتو می کشید و غر می زد و تو با دست دیگت با ما بای بای می کردی.
سلام هم این مطلبات زیبا بود؛ که به سفارش خانم عباسلو در پلاس خواندم. و هم ماهی های زیبای وبلاگتان. موفق باشید. دوستان ما چند وقتی ست وبلاگی با عنوان میرزاقلندر که قصد معرفی بیدل را دارد راه انداخته اند. لطفاً سری بزنید و ما را یاری کنید. با تشکر.
روز آخر پسرخاله ی من در مدرسه، با زدن قفل آهنی به چه بزرگی به پشت در دفتر مدیر، وقتی که شورای مدرسه و بازرس بود شروع شد و با پرت کردن مقادیر فراوانی ترقه به طور هم زمان به درون دفتر و نهایتن برای همیشه از آن مدرسه و آن خانه ی سه طبقه ی اول اختیاریه و تابستانهای مشترک رفتن، تمام شد. تمام طول دوران مدرسه، دلم روزی رو می خواست که بتونم با ابروهای نازک گشته و سوئی شرت پرتغالی و کانورس سفید/پرتغالی برم مدرسه قفل گنده ای و پشت در دفتر بزنم با تمام بچه ها آب بازی کنیم و من برای همیشه آن پادگان را رها کنم در خاطراتم برای خودش بپوسد. که البته همانطور که واضح است بنده نه تنها در آن پادگان که در تیپ پیشرفته تری هم در همین مملکت ثابت دچار پوسیدگی و چرودگی شدم و باور کنی یا نه یک ربات از این خاطرات ندارد یا اگر هم داشته باشد برای کسی تعریفشان نمی کند!
اصلا خیلی خوب بود. آن که نوشته بودی نه کتاب جلویشان باز بود و نه وقت حضور و غیاب جواب دادند! البته من تا روز آخر سفت چسیده بودم اینجا! نه اینکه بخواهم سفت بچسبم ها! مانده بودم که تمام کارهای نیمه تمام را انجام دهم. حتی روز آخر رفتم سر کار و سفت نشستم و کدی که باید تمام می کردم را تمام کردم و تا 6 بعد از ظهر عین یک احمق سر کار بودم و بعد کارت زدم! و رفتم خانه! 4 صبح فردایش هم پریدم برای همیشه.
۱۰ نظر:
خانه یک نقطهی ثابت بود توی شهر. شهر یک شهر ثابت بود توی کشور. و کشور هم یک کشور ثابت بود بین تمام کشورها...
ما ماندنی ها...
دلم یه طوری شد اصلن.
عالی بود.
اقا اون صحنه تو حیاط خیلی خوب بود. دیماه بود . بعد امتحان های ثلث اول. بخاری نفتی روشن بود. معلمه ورقه ها رو سر کلاس تصحیح می کرد. و ما دماغهامون رو چسبونده بودیم به شیشه های بخار گرفته و تو رو نیگاه می کردیم که مامانت دستتو می کشید و غر می زد و تو با دست دیگت با ما بای بای می کردی.
من نمی دونم چرا باید هر دفعه به بلاگت ثابت کنم که روبات نیستم و آدمم! حتما روبات جماعت زیاد میان اینجا؟ با روباتها هم؟ ناقلا!
:|
Sepideh
سلام
گفتم شاید این حس نوستالوژیکتو یکمی قلقلک بده ...
http://redsong.ir/post-1.aspx
سلام
هم این مطلبات زیبا بود؛ که به سفارش خانم عباسلو در پلاس خواندم.
و هم ماهی های زیبای وبلاگتان. موفق باشید.
دوستان ما چند وقتی ست وبلاگی با عنوان میرزاقلندر که قصد معرفی بیدل را دارد راه انداخته اند.
لطفاً سری بزنید و ما را یاری کنید.
با تشکر.
روز آخر پسرخاله ی من در مدرسه، با زدن قفل آهنی به چه بزرگی به پشت در دفتر مدیر، وقتی که شورای مدرسه و بازرس بود شروع شد و با پرت کردن مقادیر فراوانی ترقه به طور هم زمان به درون دفتر و نهایتن برای همیشه از آن مدرسه و آن خانه ی سه طبقه ی اول اختیاریه و تابستانهای مشترک رفتن، تمام شد.
تمام طول دوران مدرسه، دلم روزی رو می خواست که بتونم با ابروهای نازک گشته و سوئی شرت پرتغالی و کانورس سفید/پرتغالی برم مدرسه قفل گنده ای و پشت در دفتر بزنم با تمام بچه ها آب بازی کنیم و من برای همیشه آن پادگان را رها کنم در خاطراتم برای خودش بپوسد.
که البته همانطور که واضح است بنده نه تنها در آن پادگان که در تیپ پیشرفته تری هم در همین مملکت ثابت دچار پوسیدگی و چرودگی شدم و باور کنی یا نه یک ربات از این خاطرات ندارد یا اگر هم داشته باشد برای کسی تعریفشان نمی کند!
اصلا خیلی خوب بود. آن که نوشته بودی نه کتاب جلویشان باز بود و نه وقت حضور و غیاب جواب دادند!
البته من تا روز آخر سفت چسیده بودم اینجا! نه اینکه بخواهم سفت بچسبم ها! مانده بودم که تمام کارهای نیمه تمام را انجام دهم. حتی روز آخر رفتم سر کار و سفت نشستم و کدی که باید تمام می کردم را تمام کردم و تا 6 بعد از ظهر عین یک احمق سر کار بودم و بعد کارت زدم! و رفتم خانه!
4 صبح فردایش هم پریدم برای همیشه.
من یه کرمی دارم که بدجوری درخطره.
شما نمیدونی چیکارش کنم؟
سر بزنید منتظرم …
ارسال یک نظر